سنگ و شیشه
سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.
آب و آتش
آتش همه چیز را می سوزاند و پیش می رفت.
آب راه او را بست:دیگه اجازه نمی دم ازین جلوتر بری.
آتش آهی کشید:تو فکر می کنی من مقصرم؟
مکثی کرد:یه نگاه به دورو برت بنداز.می فهمی.
آب چند لحظه ایی اطراف را از نظر گذراند.
آتش همچنان می سوزاند.
نویسنده :سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 19:25 |