تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خرده داستان
((آدرس))

 

دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.

زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟

دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا

آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.

زن کاغذ را گرفت:این چیه؟

شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 20:13 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه