| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خرده داستان
تکرار۱
زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد. آهی کشید:چی می شد اگه یه بچه داشتیم. مرد گفت:اگه بخوای از میوه ی ممنوعه می خورم. زن دست در نهر عسل فرو برد.همراه با جریان آن را تکان داد و گفت:نه.نه،همان یک بار کافی بود.
تکرار۲
هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد. قابیل مرغوب ترین گندم را برد. خداوند قربانی ی هر دو را پذیرفت. او این بار انسان را از آب،باد،خاک،آتش و کمی موم عسل آفریده بود.
تکرار۳
- داشتی به چی فکر می کردی؟ زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم. - ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟ زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود. - اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم. زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم. - چی داشتیم؟ زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی. کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید. ماری از کنار پای مرد رد شد. همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود. شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید. فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند. خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.
نویسنده:سهیل میرزایی
|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 1:45 |
خرده داستان
محبت دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد، آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد. اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد. گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز بي اختيار از هم باز مي شد. مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي زن گرفت. زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام. دخترك گفت:بگير.پولي نيست.
ميوه
دخترك روي ميوه دست كشيد.آن را نزديك چشمش برد. بو كرد. لبخندزد:چه قدر قشنگه.چه قدر ام توپوله. مكثي كرد و پرسيد:مامان اسمش چيه؟ زن به چشم بي فروغ او نگاه كرد. آب دهان را فرو داد و گفت:توت فرنگي عزيزم.
از نوع كاملن واقعي!
- مرد دست روي سر پسرك كشيد:تو چي مي خواي؟ پسرك كمي فكر كرد.لب ورچيد:خوب ،من خيلي چيزا مي خوام. -مثلن -خوب،يه اتاق با كليه امكانات. -تو كه الان ام داري. پسر خنديد:منظورم اتاقي بود كه به سليقه ي خودم باشه .تمام وسايلش با نظر من باشه -خوب،خوب.ديگه چي؟ - يه قايق تفريحي. مرد سري تكان داد و در همان حال بالا را نگاه كرد:عاليه. صداي بگو مگوي زن و مرد از داخل اتاق دیگر به گوش می رسید. پسر آهي كشيد:و البته يه پدر و مادر كاملن واقعي. بگو مگوی زن بالا گرفت. .اونا کور شدن.باید دستشون رو گرفت.عصا هم فکر بدی نیست. سر تکان داد:یه پدر و مادر....واقعی. مكث كرد:اين چيزي ي كه بيشتر از همه چيز تو دنیا بهش نياز دارم. مرد دست روي سر او كشيد:من و مادرت توافق كرديم كه تو پيش ما باشي. پسر به چشم او نگاه كرد:پاپا چي؟ مرد شانه بالا انداخت. پسر شانه بالا انداخت و لب ورچيد. زن در اتاق را باز كرد:چي شد؟ مرد دست رو سر پسرك كشيد . از كنارش بلند شد.به سمت زن رفت. شانه بالا انداخت. زن چند اسكناس از كيف در آورد و روي ميز گذاشت:خواستي بيايي لازمت مي شه. زن و مرد كه رفتند، پول ها را از روي ميز برداشت.آن را در جیب چپاند. از خانه بيرون آمد.يك راست به شكلات فروشي رفت وتمام پول را پاستيل خريد.
تنهايي -تنهام. -من ام تنهام. -مثل هم ايم. -يعني تو هيچ كس رو نداري؟ -پيرمرد چرخ گاري اش را نشان داد:همه كس و كار من تو اين گاريه. -منظورت عكساي يادگاريه؟سكه قديمي و در باز كن و... -پيرمرد خنديد:نه.نه.منظورم خاكستري ي كه ازشون به جا مونده. - خاکستر! -اونا اين جا هستن. -پس چرا مي گي تنهام؟ پيرمرد كمي فكر كرد و گفت:شايد به خاطر اينه كه خيلي گرسنه ام. نگاهي به دور و بر كرد:ولي مثل اين كه تو واقعن تنهايي! مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ي پر نوري اشاره كرد رو به پيرمرد كرد:من سيرم.دروغ گفتم تنهام.من يه ستاره دارم. با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید، دست مشت كرد و آن را نشان پيرمرد داد:الان تو مشت امه.خيلي ساكته. فقط با من حرف مي زنه. دست تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشت جلو بینی گرفت. آهسته گفت:الان خوابه. پيرمرد به ستاره نگاه كرد:چيزي داري بخورم؟ مرد روي نيمكت درازکشید:آره تو كيسه يه ساندويچ هست. و پشت به او كرد پيرمرد ساندويچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه كرد و به مرد .ظرف خاكستر را محكم به سينه فشار داد.
نويسنده:سهيل ميرزايي
|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 22:5 |
|
درباره وبلاگ
![]() سال هاست که می نویسم
اول برای دل خودم می نوشتم. حالا برا آدم ها و خودم می نویسم. آدم هایی که روح دارن و آدم تنها نیستن.در اين وبلاگ فقط داستان كوتاه كوتاه كوتاه (خرده داستان)خواهيد خواند. ولي انواع ادبي ديگر را،از جمله داستان بلند، داستان كودك و نوجوان،فيلم نامه و ..............هم مي نويسم. شايد اغراق باشد. باشد. خداوند توانايي و قوه ي تخيل بسيار قوي به من عطا كرده، طوري كه گاه در يك روز 20 تا 30 داستان هم نوشته ام.ولي افسوس و صد افسوس كه امثال من كم نيستند نويسندگاني كه هيزم زيادي جمع كرده اند و تنها منتظر يك جرقه هستند. يك جرقه. جرقه. شاید این جرقه زمانی از طریق همین کابل ها و امواج زده بشه. شاید. شاید؟! فقط اینو می دونم که یه روز این اتفاق می افته. کی و توسط کی؟ نمی دونم. اتفاق می افته. من،با توجه به توانای ای که خدا به ام داده حرف می زنم. و الا من ام یه آدمم مثل بقیه ی آدم ها. ناگفته نماند که تا الان 4کتاب داستان کوتاه کوتاه کوتاه، نوشته ام که توسط انتشارات افراز به طبع رسیده. 1- تو چی فکر می کنی؟ 2- به همین سادگی در بازار کتاب موجوده 3-از زندگیت راضی هستی؟ 4-کلاغی که خیلی پنیر داشت! مراحل آخر چاپ رو می گذرونه. چند مجموعه داستان دیگرو هم آماده ی چاپ دارم.می دونم و باور دارم که عدالت روزی در حق من اجرا می شه اون روز دیر نیست. روزی که همین نزدیکی ست. از خدا چیز زیادی نخواستم، فقط یه چیز زنده بودن بعد از مرگ!!!! به نظر شما چیز زیادی خواستم؟ برام دعا کنید. من ام برا شماها دعا می کنم. یا حق. www.soheil.mirzaee@gmail.com منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 آرشيو موضوعی
داستانپيوندهای روزانه
سيب اما كال كليك نكنيدكي اشكاتو پاك مي كنه؟.... جايزه ادبي سيمرغ داستان هاي كوتاه كوتاه از نويسندگان گمنام خط خطی های یک مدل اسلامی شیطان سرگردان عشق و دلدادگي عمو لي انجمن چوك توكاي مقدس بانوي مرداد 48 نياگارا(ترانه عليدوستي) کتاب خانه مجازی ادبیات داستانی چشنواره ایی برای داستان های جنگی کامران نجف زاده رسول يونان اسي آفلاين ژولیده نوشت)!(شیک و پیک نیوه مانگ علی الله سلیمی دانشجوهايي من تفکرات سر راهی پرومته در زنجیر گزارش نقد وبلاگ های ارزشی انجمن نویسندگان جوان( داستان های 55 کلمه ایی) نباید کسی را دوست داشت....همین منیرو روانی پور(کارگاه داستان) سکسکه دیوار سیاه و سفید درد واره ها سياه سپيد انجمن ادبی لرستان(حلقه جاودانگی) تاج مهر یه فنجون قهوه داغ کانون وبلاگ های ادبی پرشین بلاگ نازنین سراجی ققنوس عقاید یک دلقک خوابگرد شازده کوچولو دست نوشته های یک بیمار روانی هفتان آسمان من متیل وبلاگ داستانک نویسی گروهی رویا صادق احسان_دل گویه های من دیار رویا_محمد اکسیر پاتوق ادبی آرشيو پیوندها پيوندها
عظيمدل نوشته های یک ذهن سیال داستان های کوتاه گل سرخ اشکان و روژان عقیق زمان بی کرانه(مهدی ابوترابی) دنياي پسرك تنها هورام شهريور زيتونويس خزعبلات عزيزاله خان راهنمای وبلاگ نویسی یونیفرم من فقط يك زن ...... از عناصر داستان تا نقد ادبي(نوا...كيميا) حلقه سه شنبه روايت پارسي نظام الدین مقدسی تناقض معتبر روز شادي روی هر قاصدکی که سپردم بر باد کیمیا نوبتی در عصر عصری در نوبت دل نوشته های یک دختر آریایی خدا تنها نیست رقيب خيالي دختر تبعيدي شب شعر باران كارگاه داستان هزار افسان book dl قدح(افغانستان) کتاب خوراک روح(مرجان) نویسندگان گمنام شب شرقی شيوانا راديو زمانه غزلكده golnasrin جاده بامداد سياه تندیس انجمن داستاني پرهيب كارگاه داستان هزار افسان آشو ذهن مخشوش گيندامهر سراي اهل قلم گارگاه مجازي ادبيات مزدور فرنگي داستان کوتاه من 88کلمه ایی همشهری مسافر دل نمک اينموريكس گرداب حرف هايي براي نگفتن برچسب وارگه(اليگودرز) عباس معروفي قزللو ترنم(جانوند) آساره نيش و سكوت و خلوت الهام باباخاني داستان هاي كوتاه من الاغي كه يونجه را مي فهميد پياده با خدا رشوه به فال گير ها مترسك ها ايستاده مي ميرند نادر ابراهيمي داستان كوتاه ديباچه جن و پري آدم و حوا حسن فرهنگي سيمرغ آريايي گروه وضعيت باراني ها فلان بن هيچكس گرداب نيمه سوخته(آيت دولتشاه) بي بي جان گوهر حلقه ادبي شب و تب سايت رودكي سفيد خواني سحر.داستانك گلاب.داستانك مجله داستان نويسي ديگه تمومه ثانيه ها.داستانك ياسين محمدي2 رویا بیژنی آرش رضایی اسد الله امرایی شاهکارهای ادبی گروه اینه اکنون میان دو هیچ سرفه ی تلخ زهرا نوری لغت نامه دهخدا بهاره خطيري فیلم نامه_بلاهیمی سپنتا-طنز عرفانه_دختر باروني مراقبه آسمان من کافه کنج و اينك زندگي.........از مالزي قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |