یک و دو
ـ چرا اینقدر ساکتی؟
ـ چی بگم؟!
مکثی کرد:چرا این طوری نگاه می کنی؟!
خودش را بر انداز کرد :نکنه،منظورت؟!
یک،سر تکان داد.
ـ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
ـولی تو که می گفتی با اون،خیلی چیزا عوض می شه!
دو،به نقطه ایی خیره شد:آره.گفتم.
ـ چیزی ام عوض شد؟!می دونی،که خیلی برام مهّمه.
ـ نه.شاید ام... منظورم، اون یکی !!!
یک،با تعجب پرسید:نه؟!تو داری درباره ی چی حرف می زنی؟!
دو،فریاد زد:دندانه ها!!!!!
تو چی می خواهی؟
ـ تو چی می خواهی؟
یک،فریاد زد: من یه عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.
صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:36 |