تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خرده داستان
غریزه

 

مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوست دارم.

زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.

مرد لبخند زد:واقعن؟!

زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،

سر بالا آورد.یه چشم او خیره شد و گفت:واقعن!!!

 

  نیم نگاه

 

مرد دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.

آهسته در گوش او گفت:دوست دارم.

زن سر از روی شانه ی او برداشت.

چشم در چشم او دوخت:واقعن؟!

مرد چند لخظه ایی به چشم چپ زن که زنا آن را  مسدود کرده بود،

نگاه کرد.و کل چهره ی او را از نظر گذراند.

سری تکان داد:واقعن.

زن دوباره سر روی شانه ی او گذاشت. 

 

زبان

 

زن روی صندلی پارک کنار مرد نشست.به ساعت نگاه کرد.

مرد نفس راحتی کشید.زن کمی خود را جمع و جور کرد.

سر پایین انداخت.مرد لبخند زد.

زن به او رو کرد:راستش رو بخوای،نمی خواستم بیام.

مکث کرد:ولی جواب یه سوال بد جوری بهم ام ریخته بود.

سکوت کرد.مرد دست به سینه شد.

زن آب دهان را قورت داد:می خواستم بدونم تو ،واقعن منو دوست داری؟

ته مانده ی نفس را بیرون داد.

مرد چشم بست.نفس در سینه جمع کرد.

زن با انگشت شست کف دست دیگرش را فشار میداد.

مرد چشم گشود و نفس را با صدایی شبیه ارررر....بوو اررر...از گلو خارج کرد.

زن نفس راحتی کشید:می دونستم.می خواستم از زبون خودت شنیده باشم.

 

نویسنده:سهیل میرزایی

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 20:55 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه