غریزه
مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوست دارم.
زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.
مرد لبخند زد:واقعن؟!
زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،
سر بالا آورد.یه چشم او خیره شد و گفت:واقعن!!!
نیم نگاه
مرد دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.
آهسته در گوش او گفت:دوست دارم.
زن سر از روی شانه ی او برداشت.
چشم در چشم او دوخت:واقعن؟!
مرد چند لخظه ایی به چشم چپ زن که زنا آن را مسدود کرده بود،
نگاه کرد.و کل چهره ی او را از نظر گذراند.
سری تکان داد:واقعن.
زن دوباره سر روی شانه ی او گذاشت.
زبان
زن روی صندلی پارک کنار مرد نشست.به ساعت نگاه کرد.
مرد نفس راحتی کشید.زن کمی خود را جمع و جور کرد.
سر پایین انداخت.مرد لبخند زد.
زن به او رو کرد:راستش رو بخوای،نمی خواستم بیام.
مکث کرد:ولی جواب یه سوال بد جوری بهم ام ریخته بود.
سکوت کرد.مرد دست به سینه شد.
زن آب دهان را قورت داد:می خواستم بدونم تو ،واقعن منو دوست داری؟
ته مانده ی نفس را بیرون داد.
مرد چشم بست.نفس در سینه جمع کرد.
زن با انگشت شست کف دست دیگرش را فشار میداد.
مرد چشم گشود و نفس را با صدایی شبیه ارررر....بوو اررر...از گلو خارج کرد.
زن نفس راحتی کشید:می دونستم.می خواستم از زبون خودت شنیده باشم.
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 20:55 |