تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خرده داستان
سنگ و شیشه

سنگ از کمان پسرک رها شد.

به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.

کنار خورده های آن نشست.

شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی

 با سنگ ام موهبتی ست.

 

 

آب و آتش

 

آتش همه چیز را می سوزاند و پیش می رفت.

آب راه او را بست:دیگه اجازه نمی دم ازین جلوتر بری.

آتش آهی کشید:تو فکر می کنی من مقصرم؟

مکثی کرد:یه نگاه به دورو برت بنداز.می فهمی.

آب چند لحظه ایی اطراف را از نظر گذراند.

آتش همچنان می سوزاند.

 

 

نویسنده :سهیل میرزایی  

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 19:25 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه