تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خرده داستان
نقاب

مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.

آن را در گوش گذاشت.

زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟

- سلام

و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.

- همسرت اون جاست؟

مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.

- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.

- خوبه.خداحافظ.

گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت. 

 او را به طرف خودش کشید:کجا بودیم عزیزم؟

زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟

- یکی از دوستام.

- پس چرا رنگت پرید؟

- نه٬ نه.چیز خاصی نیست.

زن٬صورت نزدیک صورت او برد.

آهسته پرسید:همسرت بود؟

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 14:27 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه