تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خرده داستان

آدم برفي ۱

پسرك،آدم برفي را فراموش كرده بود

كه به يك باره برف تابستاني شروع

به باريدن كرد.

آدم برفي ۲

پسرك هويج را روي ميز آشپزخانه گذاشت.

بو كشيد:بازم سوپ؟!

مادر به هويج نگاه كرد:از كجا آوردي؟

پسرك پشت ميز نشست:از تو صورت آدم برفي.

تكه ايي نان كند:امروز سوپ مون هويج ام داره.

و آن را در دهان گذاشت.

زن هويج را برداشت.آن را شست.

همان طور كه آن را در ظرف سوپ رنده مي كرد،

گفت:چه آدم برفي ي سخاوتمندي!!

آدم برفي ۳

دخترك دست به شكم آدم برفي كشيد:ميدونم تو هم مثل من

خيلي وقته كه يه سيب قرمز گنده نخوردي.

نگاهي به اطرافش كرد.هويج را از توي صورت آدم برفي در آورد.

به آن گاز كوچكي زد و آن را در جيبش گذاشت.

سرش را پايين انداخت:اين جوري نگام نكن.خجالت مي كشم.

لب ور چيد:خوب يه كم زشت شدي.

لبخند زد:به ات قول مي دم من كه برم يه آدم خوب پيدا مي شه

كه يه دونه هويج تو صورتت بذاره.

به دور و برش نگاه كرد.كسي را نديد. شانه بالا انداخت.

دست در جيب كرد و هويج را فشار داد:حتمن يكي مي آد.

دختر كه دور شد،يكي از گردو ها كه جاي چشم آدم برفي بود

از جايش بيرون آمد و روي زمين افتاد.

 

نويسنده:سهيل ميرزايي

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 20:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه