
صفرویک(۰و ۱)
صفر،آهی کشید:من،هیچ هستم.این خیلی بده.نه؟
یک،لبخند زد:باز،بهتر از اینه که هیچی نباشی.
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 13:7 |
.jpg)
مترسک
کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 21:37 |
نسیه
پسر بچه وارد مغازه شد.
نوشته ایی به دست فروشنده داد:مامانم گفت بهتون بگم این چیزارو می خوایم.
بعد خودش می آد حساب می کنه.
مرد به نوشته نگاه کرد و طبق آن تمام چیزها یی را که زن خواسته بود داخل پاکت
گذاشت و همراه با یک نوشته به دست پسرک داد.
او از فروشگاه بیرون رفت.چند دقیقه بعد دوباره برگشت.
فروشنده با دیدن او لبخند زد:چیزی جا گذاشتی؟
پسرک پاکت را روی میز گذاشت:نه،فقط مامانم گفت این ام جواب نامه
و از فروشگاه بیرون رفت.
فروشنده شانه بالا انداخت و مشغول گردگیری قفسه ی کنسرو غذای حیوانات شد.
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 13:0 |