سه سال گذشت
ـ به این زودی سه سال گذشت؟
مرد دستی به زیر چشمش کشید:خیلی هم زود نبود.
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 19:18 |
صدا نمی آد!!
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟
مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.
خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان...
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر.
زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی.
مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟
مرد گفت:به همسر سابقم.
بر گرفته از کتاب(تو چی فکر می کنی؟نشر افراز)
نویسنده:سهیل میرزایی
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 22:35 |