تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان کوتاه کوتاه
به بابا سلام کن!!!

 

دخترم،به بابا سلام کن.

گربه چند لحظه ایی خیره به مرد نگاه کرد. از تخت خواب پایین پرید.

به سبد خواب جدیدش رفت.مدتی توی آن جا به جا شد. در آخر پشتش را به آن ها کرد و خوابید.

زن موهای مرد را نوازش کرد:به ش حق بده عزیزم.تو الان سر جای اون خوابیدی!

 

نویسنده:سهیل میرزایی

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 20:48 | 
داستان کوتاه کوتاه
تکیه گاه!!!

  صورتش را روی شانه ی جک بالا و پایین برد.

نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م

دست داد.

جک سرش را جلو برد و  زبان در آورد.

زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد.

دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم.

و چشم  روی هم گذاشت.

جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود.

زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب.

 چشم بازكرد و به ترک تازه ی روی سقف خيره شد. 

یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد.

خندید:ای سگ بدجنس!!!

جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد.

نویسنده:سهیل میرزایی

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:23 | 
داستان کوتاه کوتاه
دوست داشتن سگی

مامان؟

جانم!

تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟

زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!

معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.

زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.

دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند

و مادرش را که توله  سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.

از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر

آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.

زن داد زد:دختر بد

به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.

زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.

 نویسنده:سهیل میرزایی

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:4 | 
داستان کوتاه کوتاه

کلاغه به خونه ش نرسید 
 
 
برسه یا نرسه به حال کسی فرقی نمی کنه.
 
چرا این حرف رو می زنی؟
 
کلاغه آهی کشید:واسه این که من کلاغم.
 
 
نویسنده:سهیل میرزایی
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 22:26 | 
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده:سهیل میرزایی

اشاره ها!! حرف ها؟!

مرد با حرکات دست و صدایی شبیه ارررر....ابا٬ابا اررر....بو٬ برای پیرمرد حرف می زد

و او سر تکان میداد.

پیرزنی که کنار او نشسته بود پرسید:چی می گه؟

پیرمرد زیر چشمی به مرد نگاه کرد. آهی کشید:هیچی.داره می گه از این جا خسته شدم.

می خوام برگردم خونه!!!

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 22:45 | 
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده:سهیل میرزایی

"سارا"

ـ سارا‌‌‌‌‌ ٬ سارا

زن نزد مرد رفت. خودش را به او چسباند.

با لوندی ی خاصی گفت:می دونی چند وقته منو به این اسم صدا نزدی؟!

مرد گفت:ببخشید.هر کاری کردم اسمت یادم نیومد.

مکثی کرد:راستی٬ مگه تو اسم دیگه ایی ام داشتی؟! 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:28 | 
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده:سهیل میرزایی

"ساعت دیواری!"

زن ران مرد را نیشگون گرفت:چطور بود؟

مرد نفس نفس زنان:عالی بود.عالی....تو چطور؟

زن به ساعت دیواری نگاه کرد.از کنار او بلند شد.با عجله لباس پوشید.

ساعت مچی را از روی میز برداشت وبه دست بست.به صفحه ی آن نگاه کرد. 

دست دراز کرد:منو راه بنداز برم.بچه ام تو خونه تنهاس.می ترسه.

مرد اسکناس ها را شبیه باد بزن کرده و با آن خودش را باد می زد:نگفتی؟

زن زیر چشمی به ساعت دیواری نگاه کرد.دندان هایش را به هم فشرد.

پول را از دست مرد قاپید و در کیف گذاشت.با سرعت به سمت در رفت .آن را که باز کرد

رو به مرد کرد:ساعتت یه ربع عقبه.

و رفت.

مرد دراز کشید.انگار چیزی یادش آمده باشد از جا بلند شد.به سراغ ساعت دیواری رفت.

آن را برداشت و عقربه های آن را با عقربه های ساعت مچی اش تنظیم کرد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 12:49 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه