تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده: سهیل میرزایی

فراموشی

زن به دسته ابری که بالای سرش در حرکت بود

نگاه کرد.

آهی کشید و گفت:یادته بهم گفتی یه خونه رو ابرا برام می سازی؟!

مرد سنگ ریزی داخل آب دریاچه پرتاب کرد و گفت:یادم نیست.

زن نیش خندی زد و گفت:تو خیلی وقته همه چیزو فراموش کردی!

مرد سنگ دیگری پرت کرد و گفت:تو چیزی گفتی؟!!

بر گرفته از کتاب تو چی فکر می کنی؟

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:50 | 
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده:سهیل میرزایی

لحظه ها

ـ قشنگ ترین لحظه ی زندگیت کی بود؟

ـ لحظه ایی که با نادر آشنا شدم.

ـ و تلخ ترین؟

ـ لحظه ایی که با کامران آشنا شدم!!!

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:13 | 
داستان کوتاه کوتاه
نویسنده:سهیل میرزایی

مترسک

کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.

مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:8 | 
شعر کوتاه کوتاه
سهیل میرزایی

(خواب ستاره ها)

زیباست

آمدنت

سوار بر بال ابرها

آرام و بی صدا

و

زیباتر

نشکستن حریم شب و ماه

و

خواب ستاره ها

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:2 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه