پیاده رو
نویسنده:سهیل میرزایی
مرد در پیاده رو قدم میزد.چند وقت بعد دست زنی را در در گرفته بود و با هم قدم میزدند.
چند سال بعد دست پسری را گرفته بود که او را حین قدم زدن مجبور به دویدن هم می کرد.
چند دهه بعد مرد دوباره تنها قدم میزد.
برای لحظه ایی ایستاد.نگاهی به طول آن کرد.
نفس عمیقی کشید و گفت:بهتره جایی پیدا کنم و بنشینم.

|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 15:20 |
بازی
نویسنده:سهیل میرزایی
- خیلی زود همه چیز رو فراموش کردی
-من هیچ چیز رو فراموش نکردم
- پس چرا خودت رو به اون راه زدی؟
- راهی نبوده که خودم رو بهش بزنم
- پس این بازی ها چیه؟
- مرد نیش خندی زد و گفت:آفرین.همینه.بازی.این سوالی بود که من می خواستم بپرسم.
مکثی کرد و با کنایه پرسید:راستی اسم این بازی چی بود؟
|
+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 22:8 |