تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان کوتاه کوتاه(داشتیم درباره ی چی حرف می زدیم؟!)
نویسنده سهیل میرزایی

-عزیزم داشتیم درباره ی چی حرف می زدیم؟

زن کتابچه ی خاطراتش  را داخل کشو ی کابینت گذاشت.

از آشپز خانه بیرون آمد.روبروی مرد ایستاد.

با مهربانی گفت:دلم می خواد از اولش برام تعریف کنی.

مرد چند لحظه ایی به چهره ی او خیره ماند و سپس گفت:اون گل خشکیده رو من

از لای دفتر خاطراتت برداشته بودم

زن لبخندی زد و گفت:ممنونم که اون رو دوباره سر جاش گذاشتی!

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 19:35 | 
داستان کوتاه کوتاه(پیرمردی که خوشبختی می فروخت)
نویسنده:سهیل میرزایی

پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروبر آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 19:4 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه