تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان کوتاه کوتاه(میوه)
نویسنده:سهیل میرزایی

دخترک روی میوه دست کشید.آن را نزدیک چشمانش برد.بو کرد.

لبخندی زد و گفت:چه قشنگه٬ چقدر هم توپوله

مکثی کرد و پرسید:اسمش چیه؟

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و گفت:توت فرنگی عزیزم

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 18:19 | 
داستان کوتاه کوتاه(فراموشی)
نویسنده: سهیل میرزایی

رن به دسته ابری که بالای سرش در حرکت بود نگاه کرد و گفت:یادته بهم گفتی یه خونه رو ابرا برام میسازی

مرد سنگی داخل آب دریاچه پرت کرد و گفت:یادم نیست

زن نیش خندی زد و گفت:تو خیلی وقته همه چیز را از یاد بردی

مرد سنگ دیگری پرت کرد و گفت:تو چیزی گفتی

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 10:49 | 
داستان کوتاه کوتاه(داری به چی فکر میکنی؟)
نویسنده:سهیل میرزایی

داری به چی فکر میکنی؟

-عزیزم داری به چی فکر میکنی؟

زن به خودش آمد و گفت:هیچی٬همینطوری

-نه٬بگو داشتی به یه چیزی فکر میکردی

-خیلی دلت می خواد بدونی؟

-آره

-راستش داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی که می خواست منو خوشبخت کنه

ولی تو تمام رویاهای منو بهم زدی.

مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟

زن با صدای بغض آلودی گفت:خود تو

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 21:25 | 
داستان کوتاه کوتاه(صداقت)
نویسنده:سهیل میرزایی

صداقت

معلم دفتر مشق یکی از دانش آموزان را بالا گرفت وگفت:بچه ها ببینید دارا چه قدر مشق هایش را

تمیز و مرتب نوشته.برایش دست بزنید.

احمد آخرین نفری بود که دفترش را روی میز معلم  گذاشت.

چشمانش سیاهی رفت.به میز معلم تکیه داد.

معلم همان طور که مشق های او را خط می زد گفت:آفرین٬ فقط یک کم دقت کن.

سپس دفتر را به او داد.

نگاهی به چهره او انداخت.دستش را زیر چانه او گذاشت .

 سرش را بالا آورد و پرسید:احمد جان چرا اینقدر  رنگت زرده؟

احمد با دستپاچگی گفت:نه خانم زرد نیست.سرخه.

آخه همین دیشب مامانم می گفت ماصورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 21:34 | 
داستان کوتاه کوتاه (تنهایی)
نویسنده:سهیل میرزایی

تنهایی

سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.

شیشه که صدپاره شده بود گفت:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با سنگ هم موهبتی است.

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 21:23 | 
داستان کوتاه کوتاه(لیاقت)
 سهیل میرزایی

لیاقت

مرد با عصبانیت گفت:مگه ما تو زندگی چی کم داریم؟

هر چی که بخوای برات فراهمه.خونه٬ماشین٬ پول.

دیگه دردت چیه؟مشکلت چیه؟

زن موهایش را به عقب هل داد و گفت:من و تو زبون همدیگر رو نمی فهمیم.

مرد از در خانه که خارج می شد آهسته گفت:بی لیاقت.

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 11:33 | 
داستان کوتاه کوتاه(جوانی)
نویسنده:سهیل میرزایی

جوانی

-اسمتون چیه؟

-بهداد

-چند وقته اینجا کار می کنید؟

-دو ماهی میشه

-چند کلاس سواد دارید؟

-کارشناسی

مرد سرش را چند بار تکان داد و لبخند زنان گفت:آفرین جامعه به وجود جوانهای فعالی مثل شما خیلی نیاز داره٬قدر جوانی تان را بدانید.

جوان همان طور که استکان خالی ی چای را از جلوی مرد بر می داشت گفت:شما محبت دارید قربان.

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 11:3 | 
داستان کوتاه کوتاه

نویسنده : سهیل میرزایی

شماره تلفن

پسر روبه روی دختر ایستاد وگفت : می تونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟

دختر  بدون اینکه چیزی بگوید تنها به او نگاه کرد

پسر  کاغذی از جیبش در اورد و به دختر داد و گفت : این شماره ی منه

همانطور که دور می شد گفت :منتظر تماست هستم .

دختر نگاهی به شماره انداخت و کاغذ را در دستش مچاله کرد .

دوستش بادو تا لیوان آب پرتقال از آبمیوه فروشی بیرو ن آمد . یکی از آنها را به او داد .کنار او نشست و لبخند زنان پرسید : کی بود ؟!!

دختر لیوان را کنار پایش گذاشت  کاغذ را نشان داد و با حرکات دست و صدایی شبیه رررر....بو برای دوستش ماجرا را تعریف کرد .

دوستش آهی کشید و گفت : چه شانسی داری تو دختر !  

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 11:40 | 
داستان کوتاه کوتاه(آدرس)
نویسنده:سهیل میرزایی

آدرس

دختر دستش را روی شانه ی زن گذاشت.زن که حسابی ترسیده بود رویش را به او کرد و گفت:بفرمایید؟

دختر کاغذی از کیفش  در اورد و با  حرکات دست از زن خواست ادرس را به نشان دهد.سپس کاغذ را نزدیک دست او برد.زن ان را گرفت و گفت:ببخشید اگه ممکنه برام بخونید.من نابینا هستم.

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 21:33 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه