تبليغاتX
خرده داستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خرده داستان
تمرین

 

مدت ها تمرین کرد تا همان آدمی شد که

همسرش،

دوست داشت شبیه او باشد.

و تازه،

آن وقت بود که فهمید،

همسرش

همان آدمی نیست که او انتظار داشت ،

باشد.

 

 

کلاغه به خونش نرسید

 

ـ برسه یا نرسه به حال من که فرقی نمی کنه.

ـ واسه چی این حرف و می زنی ؟

کلاغه آهی کشید و گفت:واسه این که من کلاغم.

 

 

نویسنده :سهیل میرزایی

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:38 | 
خرده داستان
هديه ي تولد

 

كلاغ، بال زنان پر عقابي را كه به منقار داشت

جلوي چشم مترسك تكان  داد.

روي سر اوايستاد. پر را گوشه ي كلاه او فرو كرد.

بال ها را باز كرد. جستي زد و

آمد روي دست مترسك:تولدت مبارك.

مترسك با خوشحالي فرياد زد:واي خداي من،ممنونم كه به ياد من بودي.

كلاغ سر پايين انداخت:از هديه ايي كه برات آوردم،خوشت مي آد؟

مترسك لبخند زد:اين اولين و بهترين هديه اييه كه گرفتم.

و به كلاغ ها نگاه كرد كه مشغول غارت محصول ذرت بودند.

نيش خند زد و گفت:خوب،البته خيلي هم ترسناك تر شدم.

هر دو خنديدند..

صداي شليك چند گلوله به هوا بلند شد.

صداي بال زدن، غار غار كلاغ ها و سكوت.......

مترسك، چند پر سياه راديد كه رقصان از جلوي چشمش

 گذشتند و روي زمين افتادند.

خواست تكاني بخورد.

كشاورز پاي او را محكم تر از آن چه فكر مي كرد در زمين فرو كرده بود.....!!!!

 

 

نويسنده:سهيل ميرزايي

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 2:35 | 
خرده وا گویه یا درد و دل خودمونی
سلام دوست عزیز(عیسی جان)


وقتی عده ایی آدم کور و کودن شروع می کنن به جای من برای خیلی

 ازكاربران عزيز کامنت بی شرمانه می ذارن من چه کاری از دستم بر می آد.

چقدر خوب بود زود قضاوت نمی کردی .


سهیل میرزایی واقعی خاک پای تمام پسر ها و دختر های خوب وطنشه .


اگه زنده اس
اگه نفس می کشه


به عشق همون جوون های پر شرو شوره.


آره عیسی جون به همان واژه ی مقدس عشق که سالهاست به خاطرش می نویسم.


آب می شوم و باز می نویسم
می شکنم و باز می نویسم


و باز


و


این رو هم بدون اگه همون آدمای بی معرفت نباشن
من و تو عشق برامون رنگ و بویی نداره .


اونا بی رنگش می کنن


و ما
پر رنگ ترش می کنیم.

 
ما معناش می کنیم.
ما


از این که غیرت داری بهت تبریک می گم.
از این که رگ داری.معرفت داری.


واسه من ام دعا کن


از دوستان خوبی که تولدم رو به ام تبریک گفته بودن کمال تشکر رو دارم.همگی تون
رو دوست دارم.
راستی من متولد 15/6/..........بماند،هستم.

 

خدا کنه مدیران بلاگفا فكري به حال اين خوره ايي كه به جون كاربران افتاده بكنن.

فقط در آخر اينو هم خدمت كاربران محترم عرض كنم كه هر گونه كامنتي كه به

 اسم من

واز طرف من در قالب حرف هاي ركيك و بيشرمانه در قسمت نظرات وبلاگ يا

 سايت آنها گذاشته مي شه به هيچ عنوان از طرف من نيست.

خواهشي كه دارم بدون اطلاع از اصل ماجرا قضاوت نكنيد.

دوست خوبم

عيسي جان

كامنت تو رو پاك نمي كنم تا اون آدم هاي بي معرفت

كه اين حرف هاي ركيك در اصل لياقت آنهاست .ببينن و بخونن

همگي تان را دوست دارم.

من حتي همان آدم هاي بي معرفت را هم دوست دارم.

اونا به من ياد مي دن هيچ وقت بي معرفت نباشم.

هيچ گاه. 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 1:51 | 
خرده داستان
تکرار۱

 

 

 

زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد.

آهی کشید:چی می شد اگه یه بچه داشتیم.

مرد گفت:اگه بخوای از میوه ی ممنوعه می خورم.

زن دست در نهر عسل فرو برد.همراه با جریان آن را

تکان داد و گفت:نه.نه،همان یک بار کافی بود.

 

تکرار۲

 

 

 

هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد.

قابیل مرغوب ترین گندم را برد.

خداوند قربانی ی هر دو را پذیرفت.

او این بار انسان را از آب،باد،خاک،آتش و کمی موم عسل آفریده بود.

 

تکرار۳

 

 

- داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.

 

 

 

 

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 1:45 | 
خرده داستان

محبت

 

دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.

گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز

 بي اختيار از هم باز مي شد.

مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي

زن گرفت.

زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

دخترك گفت:بگير.پولي نيست.

 

 

ميوه

 

دخترك روي ميوه دست كشيد.آن را نزديك چشمش برد.

بو كرد.

لبخندزد:چه قدر قشنگه.چه قدر ام توپوله.

مكثي كرد و پرسيد:مامان اسمش چيه؟

زن به چشم بي فروغ او نگاه كرد.

آب دهان را فرو داد و گفت:توت فرنگي عزيزم.

 

از نوع كاملن واقعي!

 

- مرد دست  روي سر پسرك كشيد:تو چي مي خواي؟

پسرك كمي فكر كرد.لب ورچيد:خوب ،من خيلي چيزا مي خوام.

-مثلن

-خوب،يه اتاق با كليه امكانات.

-تو كه الان ام داري.

پسر خنديد:منظورم اتاقي بود كه به سليقه ي خودم باشه

.تمام وسايلش با نظر من باشه

-خوب،خوب.ديگه چي؟

- يه قايق تفريحي.

مرد سري تكان داد و در همان حال بالا را نگاه كرد:عاليه.

صداي بگو مگوي زن و مرد از داخل اتاق دیگر به گوش می رسید.

پسر آهي كشيد:و البته يه پدر و مادر كاملن واقعي.

بگو مگوی زن بالا گرفت.

.اونا کور شدن.باید دستشون رو گرفت.عصا هم فکر بدی نیست.

سر تکان داد:یه پدر و مادر....واقعی. 

مكث كرد:اين چيزي ي كه بيشتر از همه چيز  تو دنیا بهش نياز دارم.

مرد دست روي سر او كشيد:من و مادرت توافق كرديم كه تو پيش ما باشي.

پسر به چشم او نگاه كرد:پاپا چي؟

مرد شانه بالا انداخت.

پسر شانه بالا انداخت و لب ورچيد.

زن در اتاق را باز كرد:چي شد؟

مرد دست رو سر پسرك كشيد . از كنارش بلند شد.به سمت زن رفت.

شانه بالا انداخت.

زن چند اسكناس از كيف در آورد و روي ميز گذاشت:خواستي بيايي لازمت مي شه.

زن و مرد كه رفتند، پول ها را از روي ميز برداشت.آن را در جیب چپاند.

از خانه بيرون آمد.يك راست به شكلات فروشي رفت وتمام پول را پاستيل خريد.

 

تنهايي

-تنهام.

-من ام تنهام.

-مثل هم ايم.

-يعني تو هيچ كس رو نداري؟

-پيرمرد چرخ گاري اش را نشان داد:همه كس و كار من تو اين گاريه.

-منظورت عكساي يادگاريه؟سكه قديمي و در باز كن و...

-پيرمرد خنديد:نه.نه.منظورم خاكستري ي كه ازشون به جا مونده.

- خاکستر!

-اونا اين جا هستن.

-پس چرا مي گي تنهام؟

پيرمرد كمي فكر كرد و گفت:شايد به خاطر اينه كه خيلي گرسنه ام.

نگاهي به دور و بر كرد:ولي مثل اين كه تو واقعن تنهايي!

مرد جوان با انگشت اشاره به ستاره ي پر نوري اشاره كرد

رو به پيرمرد كرد:من سيرم.دروغ گفتم تنهام.من يه ستاره دارم.

با انگشت آن را نشان داد.انگار در هوا چیزی قاپید،

دست مشت كرد و آن را نشان پيرمرد داد:الان تو مشت امه.خيلي ساكته.

فقط با من حرف مي زنه.

دست تکان داد،آن را نزدیک گوشش برد.انگشت جلو بینی گرفت.

آهسته گفت:الان خوابه.

پيرمرد به ستاره نگاه كرد:چيزي داري بخورم؟

مرد روي نيمكت درازکشید:آره تو كيسه يه ساندويچ هست.

و پشت به او كرد

پيرمرد ساندويچ را برداشت.به آن گاز زد.به ستاره نگاه كرد و به مرد

.ظرف خاكستر را محكم به سينه فشار داد.

 

نويسنده:سهيل ميرزايي

 

 

|+| نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 22:5 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه