ـ به این زودی سه سال گذشت؟
مرد دستی به زیر چشمش کشید:خیلی هم زود نبود.
نویسنده:سهیل میرزایی
داستانهای 55 کلمه ای
ـ به این زودی سه سال گذشت؟
مرد دستی به زیر چشمش کشید:خیلی هم زود نبود.
نویسنده:سهیل میرزایی
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:الو..بفرمایید؟...چرا حرف نمی زنی؟
مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:بهنام،عزیزم،تو یی؟..من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.
خواهش می کنم با من حرف بزن.بهنام جان...
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم منم ،نادر.
زن گفت:صدات نمی آد.بلندتر حرف بزن.نمی شنوم چی می گی.
مرد به دهنی ی گوشی نگاه کرد.نیش خندی زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد ،دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟
مرد گفت:به همسر سابقم.
بر گرفته از کتاب(تو چی فکر می کنی؟نشر افراز)
نویسنده:سهیل میرزایی
دخترم،به بابا سلام کن.
گربه چند لحظه ایی خیره به مرد نگاه کرد. از تخت خواب پایین پرید.
به سبد خواب جدیدش رفت.مدتی توی آن جا به جا شد. در آخر پشتش را به آن ها کرد و خوابید.
زن موهای مرد را نوازش کرد:به ش حق بده عزیزم.تو الان سر جای اون خوابیدی!
نویسنده:سهیل میرزایی
صورتش را روی شانه ی جک بالا و پایین برد.
نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م
دست داد.
جک سرش را جلو برد و زبان در آورد.
زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد.
دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم.
و چشم روی هم گذاشت.
جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود.
زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب.
چشم بازكرد و به ترک تازه ی روی سقف خيره شد.
یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد.
خندید:ای سگ بدجنس!!!
جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد.
نویسنده:سهیل میرزایی
مامان؟
جانم!
تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟
زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!
معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.
زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.
دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند
و مادرش را که توله سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.
از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر
آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.
زن داد زد:دختر بد
به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.
زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.
نویسنده:سهیل میرزایی
با سلام خدمت دوستان
این تصاویر مربوط به دو اثر از کتاب های به چاپ رسیده من می باشد که به درخواست شما در این وبلاگ قرار داده ام . توضیح اینکه هر دو کتاب در قطع جیبی می باشد و هر کدام ۶۴ صفحه است . در کتاب تو چی فکر می کنی ؟ ۳۲ داستان و در کتاب به همین سادگی ! ۲۴ داستان کوتاه کوتاه قرار داده ام . و در آخر اینکه سعی کرده ام در اکثر داستان ها بین شخصیتها نوعی ارتباط برقرار باشد و این کار را با دیالوگ ها و گفتگو های دو نفره به انجام رسانده ام . به زعم خیلی از دوستان نویسنده با توجه به کم بودن تعداد واژه ها در هر داستان که در بعضی از آنها به ۳۰ یا ۴۰ کلمه هم می رسد ، کار جدیدی بود که به انجام رسید .امید وارم با خواندن آثار و ارائه نقد و نظرات پر بارتان باعث پیشرفت در کارم شوید .توضیح این که آثار توسط نشر افراز چاپ و نشر گردیده است.
با تشکر


اشاره ها!! حرف ها؟!
مرد با حرکات دست و صدایی شبیه ارررر....ابا٬ابا اررر....بو٬ برای پیرمرد حرف می زد
و او سر تکان میداد.
پیرزنی که کنار او نشسته بود پرسید:چی می گه؟
پیرمرد زیر چشمی به مرد نگاه کرد. آهی کشید:هیچی.داره می گه از این جا خسته شدم.
می خوام برگردم خونه!!!
"سارا"
ـ سارا ٬ سارا
زن نزد مرد رفت. خودش را به او چسباند.
با لوندی ی خاصی گفت:می دونی چند وقته منو به این اسم صدا نزدی؟!
مرد گفت:ببخشید.هر کاری کردم اسمت یادم نیومد.
مکثی کرد:راستی٬ مگه تو اسم دیگه ایی ام داشتی؟!
"ساعت دیواری!"
زن ران مرد را نیشگون گرفت:چطور بود؟
مرد نفس نفس زنان:عالی بود.عالی....تو چطور؟
زن به ساعت دیواری نگاه کرد.از کنار او بلند شد.با عجله لباس پوشید.
ساعت مچی را از روی میز برداشت وبه دست بست.به صفحه ی آن نگاه کرد.
دست دراز کرد:منو راه بنداز برم.بچه ام تو خونه تنهاس.می ترسه.
مرد اسکناس ها را شبیه باد بزن کرده و با آن خودش را باد می زد:نگفتی؟
زن زیر چشمی به ساعت دیواری نگاه کرد.دندان هایش را به هم فشرد.
پول را از دست مرد قاپید و در کیف گذاشت.با سرعت به سمت در رفت .آن را که باز کرد
رو به مرد کرد:ساعتت یه ربع عقبه.
و رفت.
مرد دراز کشید.انگار چیزی یادش آمده باشد از جا بلند شد.به سراغ ساعت دیواری رفت.
آن را برداشت و عقربه های آن را با عقربه های ساعت مچی اش تنظیم کرد.
فراموشی
زن به دسته ابری که بالای سرش در حرکت بود
نگاه کرد.
آهی کشید و گفت:یادته بهم گفتی یه خونه رو ابرا برام می سازی؟!
مرد سنگ ریزی داخل آب دریاچه پرتاب کرد و گفت:یادم نیست.
زن نیش خندی زد و گفت:تو خیلی وقته همه چیزو فراموش کردی!
مرد سنگ دیگری پرت کرد و گفت:تو چیزی گفتی؟!!
بر گرفته از کتاب تو چی فکر می کنی؟
لحظه ها
ـ قشنگ ترین لحظه ی زندگیت کی بود؟
ـ لحظه ایی که با نادر آشنا شدم.
ـ و تلخ ترین؟
ـ لحظه ایی که با کامران آشنا شدم!!!